رنگ سیاه گفت که هر کار از من است

 

تاریکی از من است و شب تار از من است



تاریکی دل شب از آن شد که دلبرم

 

گفتا بیـا کـه نوبـت دیدار از من است



زلف نگار و چین و شکن های دل فریب

 

خال سیاه کنج لب یار از من است



سرخی دوید پیش و بگفت ای سیه خموش

 

خون افتخار ملت بیدار از من است




جنگ رنگها

 


سبز از چمن برون شد و سر بر کشید و گفت

 

لطف بهار و طلعت گلزار از من است



نشکفته غنچه گشته مصون در کنار برگ

 

در مهد شاخه از ستم خار از من است



آبی آسمانی از آن سوی آسمان

 

گفتا حیات خلقت جاندار از من است



زرد از میان جمع درخشید و جلوه کرد

 

زد سکه گفت گرمی بازار از من است



دادند داد خود همه الوان گونه گون

 

هر یک به نوبه گفت فلان کار از من است



در بین رنگها جدل و بحث در گرفت

 

آن گفت نار از من و وان یار از من است



رنگ سفید زد علم صلح بر زمین

 

یعنی صفا و صلح در اقطار از من است



زاینها گذشته فخر من این بس در جهان

 

رنگ لباس کار پرستار از من است



خدمتگذار خلق زد انگشت روی لب

 

باشید خموش که بیمار از من است



شب زنده دار شب همه شب نیست غیر من

 

مهرآکنی به خسته دل زار از من است



بی رنگی است برتر از الوان رنگ رنگ

 

رأی شما چه باشد گفتار از من است



گفتم شفیق را به چه رنگی درآمدی

 

افکند سر به زیر که اشعار از من است


 


تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢ | ٥:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : عصمت شادنام | نظرات ()
.: :.